welcome to my weblog

 

                پلمپ شد...

    

   

    دن 1: ...

    دن2: ...

    دن3: ...

    ...

+ دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٧*ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

برگ های زرد ...

صدای خش خش زیر قدمهای مشتاق ...

انتظار ...

منظومه های دوستی...

وان یکاد زیر لب...

شوق دیدار...

پرواز تا آسمان هفتم تا آغوش گرم عشق...

ثانیه های نوری...

جاده پرپیچ و خم...

آرزوی بی انتها شدن جاده...

کوههای برفی...

دیوارهای گلی...

خانه های قرمز...

 زمین قرمز...

آسمان آبی...

دامن های پرچین...

قدم زدن روی ابرها...

حرارت حضور...

هیزم...

آتش...

گرما...

آرزوی آرامش...

دست پخت یک ناشی...

خاموشی روز...

ماه شب چهارده...

طنین خنده در سکوت خاک سرخ...

اضطراب بازگشت...

التماس ثانیه ها...

آرزوی ایستادن زمان...

و قانون همیشگی طبیعت...

روشنی اشک در تاریکی زمان و ....

بازگشت روی زمین...

پایان رویای واقعی.......

.............................................................................................................................

پ ن: یه سال دیگه هم از عمرم گذشت مثل باد ! هنوز باورم نشده! نمیدونم جو گیر شدم

یا واقعا پیر شدم !خلاصه حس و حال الانم مثل آدمی که دو دهه و اندی از زندگیشو گذرونده

نیست! امیدوارم این وضع خیلی طول نکشه .... تولد بی ذوقانه ام مبارک!!

+ شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦*ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

این روزها چقدر معصومتر و مظلومتر شده ای ! شاید یکمی هم

به خاطر این باشد که روزه میگیری و رنگت تا دم افطار سفید میشود ؛

 این معصومترت میکند! سفره را میچینی و با آن نگرانی همیشگی که

 ته چشمانت خانه کرده همه چیز را ورانداز میکنی مبادا چیزی کم باشد!

 بعد طوری سر سفره مینشینی که هر لحظه آماده بلند شدنی!

فدای رنگ پریده ات چرا اینقدر دلشوره داری؟ اذان که تمام میشود

تو هنوز در آشپزخانه ای و با داد و فریاد من می آیی! چشمانت

 سانت به سانت سفره را می کاود و خرما را با دست لرزانت به دهان میبری!

قبل از ان دعایی میخوانی ! انا انزلناه است به گمانم! و ته چشمان خسته ات

 میخوانم  که برای همه دعا کرده ای جز خودت ! جز قلب پر درد بزرگت!

 فدای قلبت بشوم چقدر غصه در آن جا داده ای؟ ترا به خدا کمی را هم

برای بقیه بگذار! همه را چگونه تنها به دوش میکشی؟ ....

چقدر زود سیر میشوی! درست مثل روحت که سیر است ٬که رهاست !

خوش به حالت ! نه ! خوش به حالم ! که تو را دارم ! چقدر میترسم

 از اینکه تو را دارم ! ترا به خدا به حرفم نخند ! باور کن میترسم !

تو آنقدر خوبی که از داشتنت میترسم !

 داشته ی با ارزشی مثل تو را داشتن ترس هم دارد !

مبادا روزی برسد که ....!

برایم دعا کن ...

دعا کن که همیشه لایق داشتنت باشم !

+ جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦*ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

گاه پیش آمده سخنی بشنوی ، متنی یا شعری بخوانی و حس کنی آنرا

پیش از این هم شنیده ای؟ پیش از این هم خوانده ای !

بی آنکه تا به حال خوانده باشیش؟ جلوتر برویم ! گاه شعری بخوانی و

احساس کنی خودت آنرا سروده ای؟ مصرعی بخوانی و مصرع دیگر را قلبت بخواند،

گرچه تا به آنروز بیتی هم نسروده باشی !

شاید اسم این حس را بشود گذاشت همزاد پنداری با شاعر آن ! نه...نمیشود !

مثل غزلهای خواجه، مثل شعرهای شیخ اجل ، مثل:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

                                              لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا ! بنده نوازیت که آموخت بگو

                                              که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

                                              که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

                                               که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آنروز کزین مرحله بربندم بار

                                                وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

                                                دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو

                                                  تا کند پادشه بحر دهان پر گهرم

اینرا که خواندی، نمیدانم چرا ولی انگار قلبم آنرا برای مولایم سروده !

کدام مصرعش یا کدام بیتش خاطرم را از یاد حضرتش آکنده میسازد نمیدانم !

ولی باور کنید...باور کنید قلب من آنرا در وصف او سروده!

چطور از دیوان خواجه سردرآورده ...نمیدانم !

....

 پانوشت:خواستم در این شب مبارک ، قلم و سطرها را با نام مبارکش بیارایم

دیدم شعر خواجه همان زبان قلبم است که بر سطور دلم قلم زده !

+ جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦*ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

دیروز آمدنت را آنقدر آغوش گشودم

که دستهایم تمام شدند!

و اکنون که فرا رسیدی و گذشتی

تعطیل تعطیلم...

چونان رودخانه بیکاری که

 استعدادش تحلیل رفته است!

......

نصیب همگی شود!

+ یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦*ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

خدايا ! من به خاطر تو هر كاري ميكنم و به خاطر تو هر كاري نميكنم.

 

پس بهم توان بده كه هر كاري رو انجام بدم و هر كاري رو انجام ندم !

 فكر كنم داري آرزومو برآورده ميكني. آرزوي اينكه هر آرزويي رو بخوام

 و هر آرزويي رو نخوام. محبوب من ! چقدر دلم واسه اين روزاي با تو بودن

 تنگ شده بود ! چه حس قشنگي !فكر كنم داره يه اتفاقاي خوب ميفته !

هميشه اتفاقاي خوب ، سخت افتادن و هميشه سختا ، خوب بودن.

 پس كمكم كن اتفاقاي سخت، سختم كنه.تو دنياي مني! يعني هم دنيايي هم آخرت!

خدايا ! خودتو به من نشون بده ! بيشتر از پيش ! ميخوام ببينمت ، دركت كنم،

 حست كنم و در آغوشت آروم بگيرم . قبلا بي هيچ قيد و بندي برات مينوشتم

بدون اينكه بخوام نوشته هام بهتر بشه ! اما حالا دارم سعي ميكنم بهترينها رو

 

برات بنويسم و همين سعيم ناخوداگاه بهترينها رو به وجودم تزريق ميكنه.

 انگار كه تو داري توي وجودم تزريق ميشي! انگار روحي كه سالها پيش در من دميدي

 دوباره در حال دميده شدنه ! دوستم داشته باش ! حتي وقتي بدم. وقتي بدي كردم

 و پشيمونم ! خيلي دوستت دارم ! خيلي ! چقدر قشنگ و روشني !

مثل خورشيد ،مثل ماه !  اما خوبيت اينه كه نه روشنيت چشما رو ميزنه ،

 نه ابر قشنگيتو ميپوشونه ! چقدر آزاد و رها مينويسم ! از قشنگترين حسم!

 از رهاترين حسم ! از بهترين احساس وجوديم كه داشتن نور بي پاياني مثل توئه !

نوري كه توي تاريكترين لحظه هاي زندگيم دستم رو ميگيره  و

 راه دلم رو غرق روشنايي ميكنه ! برعكس خيليا من فكر ميكنم دوست داشتن تو

 

خيلي فكر كردن ميخواد ! يعني بايد فكر كرد تا بشه دوستت داشت.

پس فكر ميكنم. اونقدر فكر ميكنم تا عشقت ناخوداگاه بياد سراغم. تا لبريز بشم !

 تا پر بشم و اونوقت اينو نثار روح مرده خودم كنم تا زنده شه !

يعني ميشه اين مرده دوباره زنده شه؟ ... چرا كه نه! مگه خودت نگفتي كه

 مردگان رو بعد از مرگ زنده ميكني؟ خب منم يه مرده مثل بقيه مرده هاي دور و برم !

 حالا كي قراره  از اين روح در اين مرده تزريق بشه؟ ما آماده ايم.

 يعني حاضريم ! يعني دارم فكر ميكنم كه زنده شم ! ميگم حالا اگه زنده شدم

چقدر وقت دارم؟ واسه چي؟ خب واسه زندگي ديگه ! ميگم يعني ميشه ايندفعه

 كه زنده شدم ديگه نميرم؟ خب آخه...آخه مردن سخته ! آخه دوست ندارم !

 يعني توي اين چند باري كه مردم نه زنده اي رو ديدم نه نوري رو نه... !

 آخه وقتي مي مردم نفسم ميگرفت ، انگاري داشتم خفه ميشدم ! انگار داشتم مي مردم !

 گلوم اندازه يه توپ باد ميكرد  و جلوي نفس كشبدنمو ميگرفت .

 اصلا بي خيال مردن ! حالا كه قراره دوباره زنده شم ديگه حرف مردنو نزنم بهتره !

 آخه ميگن شگون نداره ! فقط بگو كي و كجا؟ .... چي كي و كجا؟

 خب زندگي ديگه ! زنده شدن ديگه ! تزريق روح؟ ...چي؟ ...كي؟ كجا؟... دميدي؟...

 ولي... ولي من كه ... نفهميدم !

پس چرا هنوز گلوم درد ميكنه؟

هنوز كه نفسم بالا نمياد !...

هنوز كه...

+ چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦*ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

           براي عاليه

         

           نه رهنما و نه رهنامه و نه ره پیداست

                                                        دو گام سوی شمال و دو گام سوی جنوب

          مسافری که تویی در شعاع این ظلمت

                                                       نگاه می کنی و فرصت هبوب و هباست

           چرا هراس تنیدي  به دور پيله خود؟

                                                         نگاه کن ، بگرد، ره پرواز تو ز کجاست

             تو از خزان کدامین بهار میترسی؟

                                                         خزان تیره امید بر دلت پیداست

         به هر که بود و به هر جا که بود و هرچه که بود

                                                       رجوع کردی الا دلت که قطب نماست!

+ یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦*ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

بار آخر که ماه ، شد ماه شب چارده

فرشته ای پر کشید و آمد  نزدیک زمین

تا از زمین مژدگانی بگیرد به نوید آنکه:

 خداوند هنوز هم به انسان امیدوار است

و به یمن این بشارت خداوند تو را بر ما فرستاد !

تا از باران معصومیت چشمانت و  خنکای نسیم پاکی دستان کوچکت

امید و عشق و آرامش بر ما وحی شود ! 

 .......

به زمین خوش آمدی !!

+ سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦*ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

كلماتم را در جوی سحر ميشويم !

لحظه هايم را در روشني بارانها

تا براي تو شعري بسرايم روشن!

تا كه بي دغدغه

بي ابهام

سخنانم را

در حضور باد 

 اين سالك دشت و هامون

با تو بي پرده بگو يم...

با تو بي پرده بگو يم

كه مرا خاطر زيستن و بودن با تو كردست فسون

با تو بي پرده بگويم

دل من، قاصد منزل عشق !

ز ازل تا اكنون

 در ره چشمه پر جذبه وصل

شده رودي پر خون!

و به قول خواجه:

آه پر سوز سحر

رفته سوي گردون

با تو بي پرده بگويم

كه تو را

 دوست ميدارم تا مرز جنون!

+ سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦*ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

تقویم را که ورق میزنم همه صفحه ها میروند یک سمت و دو سه تای آخر میماند

که آنها را هم قرمز رنگ کرده اند.طفلی دارد نفسهای آخرش را میکشد!

مثل خیلی ها.میگویند عمر انسان مثل باد میگذرد.صد رحمت به باد!!

حداقل باد که میگذرد دو سه تا سیلی حواله صورتت میکند که بفهمی آمده

و دارد میرود اما این روز و ماه و سال دست باد را هم از پشت بسته.

تا می آیی به خودت بجنبی یک ماه و یک سال و یک دهه و ....

 و نا غافل تقویم زندگیت بسته میشود.

حالا بماند که چه رنگی به تقویم زندگیت زده ای و چه در آن نوشته ای

فقط کاش قبل از بسته شدنش بشود صفحاتش را ورق زد و صفحات سیاهش را زدود.

+ جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥*ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()