welcome to my weblog

دوران چه زمانها که در خود جای نداده!! 

زمان تولد، زمان مرگ ...

زمان کاشت، زمان برداشت...

زمان کشتن، زمان درمان کردن...

زمان ویران ساختن،زمان ساختن...

زمان گریستن ،زمان خندیدن...

زمان زمزمه کردن، زمان رقصیدن...

زمان به آغوش کشیدن،زمان جدا شدن...

زمان یافتن، زمان گم کردن...

زمان نگه داشتن، زمان انداختن...

زمان دریدن، زمان دوختن...

زمان سکوت کردن، زمان حرف زدن...

زمان عاشق شدن، زمان متنفر شدن...

زمان جنگ، زمان صلح...

می بینی!زمان همه چیز را در سیطره خویش دارد!

و اکنون برای من زمان شروعی دیگر است.

اکنون زمان بزرگترین تجربه زندگی من است!

زمان‌ تولدم!

نمیدانم اگر مجال اندیشیدن و تصمیم برای ورود به دنیای فانی را به من میدادند

باز هم متولد میشدم؟

+ دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥*ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

دیشب خواب دیدم.خواب صحرای خشک!خواب خیمه و خاک وخون!

خواب اشک و فریاد و نیزه!همه آنچه میدیدم چه آشنا مینمود!

گویی پیش از این نیز این کویر تفتیده را دیده ام و یا نه وصفش را شنیده ام.

چادرهای آتش گرفته و سرهای روی نیزه...آه به خاطر آوردم !!

اینها همان سرهایی هستند که چند شب پیش بر مظلومیت صاحبا نشان گریستم!

همانها که همه شان یا شهید شدند یا اسیر ! آه! همانها که همه شان تشنه بودند!

اکنون من نیز همان جا،همان زمان ایستاده ام و همه آنچه شنیده ام به چشم میبینم.

اما...اماچگونه میشود؟مگر..م...مگر همه آنها تشنه نبودند ؟مگر همه آنها که آن روز

یاریش کردند تشنه نبودند؟پس چرا...پس چرا من ...من ...تشنه نیستم؟

راستی شما تعبیر خواب میدانید؟؟

+ چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥*ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()