welcome to my weblog

اسمت را که توی قبول شده ها می بینی کلی ذوق می کنی

 (حالا دیگر مثل سابق نیست . جیک ثانیه می روی توی سایت

و یک شماره ۶ رقمی وارد می کنی و فوری نتیجه را می بینی

یاد روزنامه گرفتن و از بالا تاپایین صفحه قطار اسم ها را با انگشت خط کشیدن بخیر . )

حالا خوب است یکی دوسالی فضای دانشگاه را توی شهر خودت هم که باشد

 تجربه کرده ای ولی خوابگاه را نه ! این هتل بی ماه وخورشید و ستاره را !

یکبار دیگر مرور می کنی لباس  ، دمپایی،‌جوراب ، حوله ، قاشق ،چنگال ،بشقاب ،

 قابلمه ،وای ماهیتابه را که خیلی رویش تاکید شده (مخصوص شبهای تخم مرغی )،

 ضبط ،  طناب ، پلاستیک در ابعاد مختلف ، ملحفه ، بالش ، پتو و اگر بتوانی تشک

روی تختخواب را هم ببری فبها و آینه راکه می گویند از نان شب هم واجب تر است .

 بخواهی وسواس هم به خرج بدهی فرش و اوه اتو و سشوارکه از در خوابگاه وارد نشده

 میشود همگانی و اگر این دو تا را داشته باشی وضعت توپ است وگرنه باید منتظر

 خیرین خوابگاه بمانی ! و از همه مهمتر هم اتاقی هایت که شاید مجبور شوی

با یک توفیق اجباری آنها را هم گاهی به خلوت تنهایی هایت که تا به حال احدی

به آن پا نگذاشته راه دهی (این یکی دیگر واقعا غیر قابل تحمل است ) .

با همه  اینها و با همه کابوسهایی که از این مکان انتخاب شده با کد های سیاه

 برایم گفته اند هیجان ورود به آن خواب شیرین شب را از من گرفته !

شاید بعد از این کابوس دوساله دیگر قدر لباس تمیز و غذای آماده و اتاق شخصی را بدانم

و شاید هم قدر دلسوزیهای مادرم را !

 

 

+ چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥*ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

امروز صبح برای هزار و صد پانزدهمین بار خورشید بدون تو بالا امد.

برای هزار و صد پانزدهمین بار روز تاریک دیگری روشن شد.

حالا دیگر میشود سه سال که بدون تو , بدون علی و بدون محمد از پشت کوه در می اید.

 میشود سه سال که ابر چشمانم در اسمان تیره خالی از تو میبارد.

میشود سه سال که نور ,  تاریکی مطلق را کابوسمان ساخته.

فکر میکنی چند بار دیگر خورشید به این بالا و پایین رفتنش ان هم بدون تو ادامه دهد؟

و من چند بار دیگر بر گرد شمع سوگ تو خواهم گشت

تا بسوزم و خاکستر شوم و برباد روم؟

و اکنون تو با مرگ رفته ای

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر میشوم

و......

این زندگی من است.

+ دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥*ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

نظری به رویت امشب نظری به ماه دارم               که میان ماه و رویت بسی اشتباه دارم

من اگر بدم چه باکم که تویی بدین نکویی            چه نکو همه از این به که تو نیکخواه داری

   نظر ار کنم به رویت اثری ز من نماند                 به تو زحمتی که دارم به یکی نگاه دارم

ماه که میرسد به اینجای زمان می ایستد و تعظیم میکند وبرای یک بار دیگر چرخ زدن دور زمین

از تو اجازه میگیرد. نه! دور زمین نه!

انگار که میخواهد دور روی ماهت بچرخد.

ای از ماه ماهتر ,ای از افتاب روشنتر , ای غایب حاضر

و ای صاحب هر لحظه وهر ساعت وهر زمان.

کویر خشکیده چشمانم در رسیدن به دریای حضور تو رودی پر آب گشته 

ودرخت خشکیده قلبم در انتظار روی تو خاطره خوش نهال را در دل پرورانده.

ای مهر مطلق, ای لطف بی نهایت و ای رحمت بی بد یل

ای آفتاب آینه دار جمال تو !

 بر ما بتاب که اکنون دیگر ابرهایی که روی آفتاب را پوشانده اند هم حضور تو را میبارند

و غنچه های بی قرار غیبت به امید شکفتن حضور تو سر از خاک بر می آورند.

ای امید محض بیا و با نور ظهورت شب چشمان ما را روشنایی بخش

و با نسیم وصلت کویر تفتیده جانمان را روحی تازه .

بیا که با سر زلفت قرار خواهم بست                 که گر سرم برود بر ندارم از قدمت

         اللهم عجل لولیک الفرج

+ شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥*ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

خدایا انکه تو را دارد چه کم دارد و انکه تو را ندارد چه دارد؟

          خدایا بر تو توکل کرده ام و از تو یاری می جویم     

 ایاک نعبد و ایاک نستعین   پناهم باش

مهربانا! ثانیه های زندگی از پی هم میگذرند

 و من در گذر این لحظات تنها تو را جستجو میکنم;

خود را به من بنمایان.

محبوبا ! از خاک افریدی مرا و رها شدن از قفس تن را سر بر خاک ساییدنم دانستی.

من در پیشگاهت سر تواضع بر سجده نهاده ام; مرا دریاب.

معبودا ! گفتی که در پرواز به سویت از هر چه رنگ تعلق است رها شوم

و تنها به ریسمان تو چنگ زنم.

دستانم را از هر ریسمانی جز ریسمان تو گسسته ام;وا مگذارم.

غفورا! به کدام سو روم و شکایت از نفس لجوج را به کجا برم؟

شکوه از خویش و نفس سرکشم را نزد تو اورده ام

نزد تو که از من به من نزدیکتری;

ابرو میرودم ای ابر خطا پوش ببار

مهر افرینا! آن هنگام که ناامیدی از همه چیز و همه کس می رود تا ریشه جانم را بخشکاند

تنهااحساس حضور جاودانه توست که نهال امید در وجودم می پروراند

و صبر زیستنم در این خاک پست می دهد;

 ناامیدم مکن.  

+ شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥*ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

هنوز هم نمی دونم می خوام بنویسم یا نه؟این دیگه واقعا نو بره!

حالا دو ساعته دارم خودمو به در و دیوار میکوبم تا این وبلاگو بسازم

 ولی هنوزم نمیدونم میخوام ادامه بدم یا نه؟گرچه این هم چندان مهم نیست.

چون فکر نمیکنم نوشته هام به درد کسی بخوره.

فعلا علی الحساب مینویسم تا شاید یکم این ذهن مغشوش و این دل تکه تکه اروم بگیره.

خرم ان روز کزین منزل ویران بروم             راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

                                                                                                    یا حق

+ سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥*ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()