welcome to my weblog

خدايا ! من به خاطر تو هر كاري ميكنم و به خاطر تو هر كاري نميكنم.

 

پس بهم توان بده كه هر كاري رو انجام بدم و هر كاري رو انجام ندم !

 فكر كنم داري آرزومو برآورده ميكني. آرزوي اينكه هر آرزويي رو بخوام

 و هر آرزويي رو نخوام. محبوب من ! چقدر دلم واسه اين روزاي با تو بودن

 تنگ شده بود ! چه حس قشنگي !فكر كنم داره يه اتفاقاي خوب ميفته !

هميشه اتفاقاي خوب ، سخت افتادن و هميشه سختا ، خوب بودن.

 پس كمكم كن اتفاقاي سخت، سختم كنه.تو دنياي مني! يعني هم دنيايي هم آخرت!

خدايا ! خودتو به من نشون بده ! بيشتر از پيش ! ميخوام ببينمت ، دركت كنم،

 حست كنم و در آغوشت آروم بگيرم . قبلا بي هيچ قيد و بندي برات مينوشتم

بدون اينكه بخوام نوشته هام بهتر بشه ! اما حالا دارم سعي ميكنم بهترينها رو

 

برات بنويسم و همين سعيم ناخوداگاه بهترينها رو به وجودم تزريق ميكنه.

 انگار كه تو داري توي وجودم تزريق ميشي! انگار روحي كه سالها پيش در من دميدي

 دوباره در حال دميده شدنه ! دوستم داشته باش ! حتي وقتي بدم. وقتي بدي كردم

 و پشيمونم ! خيلي دوستت دارم ! خيلي ! چقدر قشنگ و روشني !

مثل خورشيد ،مثل ماه !  اما خوبيت اينه كه نه روشنيت چشما رو ميزنه ،

 نه ابر قشنگيتو ميپوشونه ! چقدر آزاد و رها مينويسم ! از قشنگترين حسم!

 از رهاترين حسم ! از بهترين احساس وجوديم كه داشتن نور بي پاياني مثل توئه !

نوري كه توي تاريكترين لحظه هاي زندگيم دستم رو ميگيره  و

 راه دلم رو غرق روشنايي ميكنه ! برعكس خيليا من فكر ميكنم دوست داشتن تو

 

خيلي فكر كردن ميخواد ! يعني بايد فكر كرد تا بشه دوستت داشت.

پس فكر ميكنم. اونقدر فكر ميكنم تا عشقت ناخوداگاه بياد سراغم. تا لبريز بشم !

 تا پر بشم و اونوقت اينو نثار روح مرده خودم كنم تا زنده شه !

يعني ميشه اين مرده دوباره زنده شه؟ ... چرا كه نه! مگه خودت نگفتي كه

 مردگان رو بعد از مرگ زنده ميكني؟ خب منم يه مرده مثل بقيه مرده هاي دور و برم !

 حالا كي قراره  از اين روح در اين مرده تزريق بشه؟ ما آماده ايم.

 يعني حاضريم ! يعني دارم فكر ميكنم كه زنده شم ! ميگم حالا اگه زنده شدم

چقدر وقت دارم؟ واسه چي؟ خب واسه زندگي ديگه ! ميگم يعني ميشه ايندفعه

 كه زنده شدم ديگه نميرم؟ خب آخه...آخه مردن سخته ! آخه دوست ندارم !

 يعني توي اين چند باري كه مردم نه زنده اي رو ديدم نه نوري رو نه... !

 آخه وقتي مي مردم نفسم ميگرفت ، انگاري داشتم خفه ميشدم ! انگار داشتم مي مردم !

 گلوم اندازه يه توپ باد ميكرد  و جلوي نفس كشبدنمو ميگرفت .

 اصلا بي خيال مردن ! حالا كه قراره دوباره زنده شم ديگه حرف مردنو نزنم بهتره !

 آخه ميگن شگون نداره ! فقط بگو كي و كجا؟ .... چي كي و كجا؟

 خب زندگي ديگه ! زنده شدن ديگه ! تزريق روح؟ ...چي؟ ...كي؟ كجا؟... دميدي؟...

 ولي... ولي من كه ... نفهميدم !

پس چرا هنوز گلوم درد ميكنه؟

هنوز كه نفسم بالا نمياد !...

هنوز كه...

+ چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦*ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()

           براي عاليه

         

           نه رهنما و نه رهنامه و نه ره پیداست

                                                        دو گام سوی شمال و دو گام سوی جنوب

          مسافری که تویی در شعاع این ظلمت

                                                       نگاه می کنی و فرصت هبوب و هباست

           چرا هراس تنیدي  به دور پيله خود؟

                                                         نگاه کن ، بگرد، ره پرواز تو ز کجاست

             تو از خزان کدامین بهار میترسی؟

                                                         خزان تیره امید بر دلت پیداست

         به هر که بود و به هر جا که بود و هرچه که بود

                                                       رجوع کردی الا دلت که قطب نماست!

+ یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦*ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()