welcome to my weblog

این روزها چقدر معصومتر و مظلومتر شده ای ! شاید یکمی هم

به خاطر این باشد که روزه میگیری و رنگت تا دم افطار سفید میشود ؛

 این معصومترت میکند! سفره را میچینی و با آن نگرانی همیشگی که

 ته چشمانت خانه کرده همه چیز را ورانداز میکنی مبادا چیزی کم باشد!

 بعد طوری سر سفره مینشینی که هر لحظه آماده بلند شدنی!

فدای رنگ پریده ات چرا اینقدر دلشوره داری؟ اذان که تمام میشود

تو هنوز در آشپزخانه ای و با داد و فریاد من می آیی! چشمانت

 سانت به سانت سفره را می کاود و خرما را با دست لرزانت به دهان میبری!

قبل از ان دعایی میخوانی ! انا انزلناه است به گمانم! و ته چشمان خسته ات

 میخوانم  که برای همه دعا کرده ای جز خودت ! جز قلب پر درد بزرگت!

 فدای قلبت بشوم چقدر غصه در آن جا داده ای؟ ترا به خدا کمی را هم

برای بقیه بگذار! همه را چگونه تنها به دوش میکشی؟ ....

چقدر زود سیر میشوی! درست مثل روحت که سیر است ٬که رهاست !

خوش به حالت ! نه ! خوش به حالم ! که تو را دارم ! چقدر میترسم

 از اینکه تو را دارم ! ترا به خدا به حرفم نخند ! باور کن میترسم !

تو آنقدر خوبی که از داشتنت میترسم !

 داشته ی با ارزشی مثل تو را داشتن ترس هم دارد !

مبادا روزی برسد که ....!

برایم دعا کن ...

دعا کن که همیشه لایق داشتنت باشم !

+ جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦*ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()