welcome to my weblog

گاه گاهی به مرگ خودم فکر میکنم (این گاهها از آن گاههای همیشگی ست)؛

با خودم فکر میکنم ما آدمها با همه لجاجت و سر سختیمان ،با همه جنگ و جدلهایی

 که با این دنیا داریم موقع رفتنمان که میشود چه مطیعانه و بی چون و چرا بر این قانون

تلخ طبیعت گردن می نهیم! چه مطیعانه متولد میشویم و چه مطیعانه می میریم!

با خودم فکر میکنم اگر قرار باشد همین فردا دیگر نباشم چقدر از سهم بودنم را بوده ام؟

اصلا سهمم چقدر بوده؟ یعنی اینها که رفته اند سهمشان همینقدر بوده؟

یا به اندازه آنها که رفته اند و برایم خاطره شده اند برای مردن خاطره دارم؟

چقدر طول میکشد تا فراموشم کنند؟ آه.....!  بالاخره که فراموشم میکنند!

مثل همه آنهایی که روزی تمام زندگیم بودند و حالا سهمشان در زندگی من تنها

قاب عکسی است بر دیوار و داغی بر دل!!

گرچه شاید این فکر ها آنقدرها هم مهم نباشد.شاید مهم این است که اگر قرار باشد

با خاطره بد در ذهن دیگران بروم همان بهتر که خاطره نداشته باشم !همان بهتر که

فراموشم کنند! آه ! خواهش میکنم فراموشم کنید!!

+ پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥*ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ *دردونه * پيام هاي ديگران ()