لطفا مرا از یاد ببرید

گاه گاهی به مرگ خودم فکر میکنم (این گاهها از آن گاههای همیشگی ست)؛

با خودم فکر میکنم ما آدمها با همه لجاجت و سر سختیمان ،با همه جنگ و جدلهایی

 که با این دنیا داریم موقع رفتنمان که میشود چه مطیعانه و بی چون و چرا بر این قانون

تلخ طبیعت گردن می نهیم! چه مطیعانه متولد میشویم و چه مطیعانه می میریم!

با خودم فکر میکنم اگر قرار باشد همین فردا دیگر نباشم چقدر از سهم بودنم را بوده ام؟

اصلا سهمم چقدر بوده؟ یعنی اینها که رفته اند سهمشان همینقدر بوده؟

یا به اندازه آنها که رفته اند و برایم خاطره شده اند برای مردن خاطره دارم؟

چقدر طول میکشد تا فراموشم کنند؟ آه.....!  بالاخره که فراموشم میکنند!

مثل همه آنهایی که روزی تمام زندگیم بودند و حالا سهمشان در زندگی من تنها

قاب عکسی است بر دیوار و داغی بر دل!!

گرچه شاید این فکر ها آنقدرها هم مهم نباشد.شاید مهم این است که اگر قرار باشد

با خاطره بد در ذهن دیگران بروم همان بهتر که خاطره نداشته باشم !همان بهتر که

فراموشم کنند! آه ! خواهش میکنم فراموشم کنید!!

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنسس

جیگرم وب لاگتو خیلی قشنگتره این مطمئن باش من خیلی وقته دارم سعی می کنم به تو برسم تنها اشکالت اینه که دیر به دیر می آی خواننده هاتو چشم انتظار می ذاری خیلی دلشون برای دست نوشته های فوق العاده تو که از دل بیرون می اد و به دل می شینه تنگ می شه یکیش من دلم برات تنگ شده به کی بگم

شهرام

سلام.. احتياجی به خواهش نيست دوست من....زود فراموش ميشيم.... اما چه بهتر که خوب باشيم....به نيکی ياد کنند ازمون.... اونوخ خودمون هم راحت تريم....عذاب وجدان نداريم... شاد باشی دوست من...

پریسا

مگه میشه تورو از یاد برد

پرنسس

نمی دونم چرا حرف گوش کن نيستم سعی کردم اما ممکن نيست مگه می شه عشقت رو که حک شده رو ديوتر دلم فراموش کنم اگه اصرار داری بيا اين دل مال تو

شهرام

سلام... فقط برای عرض ادب اومدم... خسته نباشی دوست من...

شهرام

سلام.... ارادت...

پرنده ای که روی شاخه ای لرزان ميخواند ميداند که شاخه شکستنی وطوفان در راه است اما هچنان ميخواند...ويکتور هوگو

شهرام

سلام... شاد باشي مهربون..

شهرام..

سلام... نميخوای يه حرکتی بکنی .....اپی چيزی ؟؟؟؟ شاد باشی ..