به ياد آن همه خوبان

امروز صبح برای هزار و صد پانزدهمین بار خورشید بدون تو بالا امد.

برای هزار و صد پانزدهمین بار روز تاریک دیگری روشن شد.

حالا دیگر میشود سه سال که بدون تو , بدون علی و بدون محمد از پشت کوه در می اید.

 میشود سه سال که ابر چشمانم در اسمان تیره خالی از تو میبارد.

میشود سه سال که نور ,  تاریکی مطلق را کابوسمان ساخته.

فکر میکنی چند بار دیگر خورشید به این بالا و پایین رفتنش ان هم بدون تو ادامه دهد؟

و من چند بار دیگر بر گرد شمع سوگ تو خواهم گشت

تا بسوزم و خاکستر شوم و برباد روم؟

و اکنون تو با مرگ رفته ای

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر میشوم

و......

این زندگی من است.

/ 3 نظر / 7 بازدید
مهرداد

سلام وبلاگت مطالب جالب و خوبی داره امیدوارم روز به روز پیشرفت کنی.و دل تیکه تیکت هم اروم بگیره یا حق خداحافظ

مرتضی

چو پنجاه سالت برون شد زدست غنيمت شمر پنج روزی که هست اگر مرده مسکين زبان داشتی به فرياد وزاری فغان داشتی که ای زنده چون هست امکان گفت لب از ذکر چون مرده بر هم نخفت چو مارا به غفلت بشد روزگار تو باری دمی چند فرصت شمار

محمد صادق

سلام بايد اعتراف کنم از اينکه می بينم می نويسی خيلی خوشحال شدم اما بايد يه اعتراف ديگه هم بکنم اونم اينه که از اينکه می بينم اينقدر غم گين می نويسی ناراحت شودم . زندگی سيبيست که بايد با پوست اون را گاز زد اين حرف من نيست حرف سهراب سپهری به نظرم منظور از پوست همين مشکلات ريز و درشت روزمره است . پس سيب رو با پوست گاز بزن شايد بيشتر ويتامين های سيب توی پوستش باشه !!!!!!